ده غزل جدید من

ده تا غزل جدید 

 

آنشب مرا به خنده ای مبهم فروختی

گفتی بهشت! اگرچه جهنم فروختی

 

زخمم زدی ، هوای دلم را نداشتی

جای دوا رفتی و مرهم فروختی

 

گاهی سکوت و بغض دلیل نبودن است

هی کم شدم چرا که تو کم کم فروختی

 

این عاشقانه ها که به پایش نشسته ای

با من یکی شدند و تو با هم فروختی

 

خیلی دلم پر است چرا گل نمی کنم ؟

شاید به شهر غم گل مریم فروختی

 

میخواستی پرنده ی تنهائی ات شوم

اما تو تازه بال و پرم هم فروختی

 

پل های امن پشت سرت را شکسته ای

دیگر بس است هرچه از آدم فروختی

 

بانو چقدر صوت اذان درد آور است

رفتی مرا به زاده ی ملجم فروختی 

2

آخرین خاکریز عشقت را پس گرفتی برو خداحافظ
بعد من توی موج ها شاخِ خس گرفتی برو خدا حافظ

همه دیوارها شکستی تو راه برگشت را که بستی تو 
به تمسخر تمام حس من از بس گرفتی برو خدا حافظ

شاعر شعرهای پوشالی عاشق عشق های توخالی 
رنگ و شکل و شکوه هر کس و نا کس گرفتی برو خدا حافظ

تلخ بودی و تلخ چون تریاک فکر کردی که می شود دل پاک
چون شرابی که کهنه شد طعم گس گرفتی برو خدا حافظ

هی شکستی مرا به نیش قلم هی دریدی حجاب پرده ی غم
واقعن ژست آدم فریاد رس گرفتی برو خدا حافظ

3

سایه ام را بتکانید تکانم ندهید 
لا اقل کوچه ی بن بست نشانم ندهید

مدتی هست به هر بیت خودم می لرزم
از گسل های تنم هی هیجانم ندهید

خنده ام گریه ی شوق است به هرجا نکشید 
هی مرا ربط به اخبار جهانم ندهید

بگذارید دلم یک شبه فرسوده شود 
مژده ی تلخترین فصل خزانم ندهید

به خودم زل زده ام مثل کبوتر انگار 
زاده ی استرسم هی فورانم ندهید

بال در من نزند عشق چه کاری بکند ؟
بهتر آنست که هی نیش به جانم نزنید

4

اینجا بسوزی یا بسوزانی مهم نیست 
حتا خصوصیات انسانی مهم نیست

پای غزل ها قد بکش خود را برقصان 
نه .... هر کسی را هم برقصانی مهم نیست

یک روز زیر سایه ام آرام بودی 
امروز آرامم بگریانی مهم نیست

گل را اگر پرپر کنی آیا مهم است؟
روی حقیقت را بپوشانی مهم نیست ؟

فرقی ندارد عاشقم باشی ، نباشی 
عاشق شدن لای پریشانی مهم نیست

فرقی ندارد قلب من با سنگ صحرا 
حتا برنجانی ، نرنجانی مهم نیست

خیلی تحمل می کنم حتا خودم را 
اصلن برای تو مسلمانی مهم نیست

5

می شود بی بهانه عمری را ، عاشق درد های هم باشیم
در غزل ها کمی بهم برسیم ، سالها آشنای هم باشیم

من و تو اتفاق مشترکیم ، گاه گاهی چقدر می افتیم 
می شود با نگاه ساده تری ، بارها ناخدای هم باشیم

با بهار غزل جوانه زنیم ، شعر را رنگی از ترانه زنیم
پشت پا را به هر بهانه زنیم در غزل همصدای هم باشیم

پر کشی توی باغ رویاهام پر کشم توی اوج فرداهات 
پر کشیم و به آسمان برویم ، دائمن در هوای هم باشیم

شهر باران گرفته در من و تو ، عاشقی جان گرفته در من و تو
شعر طوفان گرفته در من و تو تا که دریا نمای هم باشیم

6

حتا تو را مخاطب شعرم نخواستم 
مانند بوسه بر لب شعرم نخواستم

آهسته تر جاده به من ختم می شود 
مطرح تر از تو در شب شعرم نخواستم

امسال هم بهار با من و این جاده می رود 
من هیچ چیز از تب شعرم نخواستم

نزدیک تر بیا نفست را به من ببخش
غیر از تو من مقرّب شعرم نخواستم

ایمان من بدون تو کامل نمی شود 
دل را بدون مذهب شعرم نخواستم

از هرکه عاشقم شده من نیش می خورم 
دیگر بس است عقرب شعرم نخواستم

7

صاف تر "دل می دهم گاهی به بعضی چیزها"
می زنم پای قلم گاهی به بعضی چیزها

کل ابزارم روانی می شوند از دست من 
شعر و ذوق و دفترم گاهی به بعضی چیزها

گاه گاهی می خزم در پشت رویاهای خویش
می رسم گاهی به سم گاهی به بعضی چیزها

سالها می خواستم این شعرها را طی کنم 
واقعن با رنگ غم گاهی به بعضی چیزها ...

اصلن انگاری مسیرم سنگلاخی بوده است
با همین احساس هم گاهی به بعضی چیزها ...

دشت را طی می کنم با بره ها نی می زنم 
تا کنم راضی دلم گاهی به بعضی چیزها

پشت رفتن های بسیاری تل انبارم ولی 
من هم عادت می کنم گاهی به بعضی چیزها

8

بر گسل های مرگ می رقصم پشت دلشوره های سرگردان 
ریشه ام را به یوزها برسان ، آهویم را به صخره برگردان

خسته ام بس که از تو رم کردم ، از مهیبی که در تو جاری بود 
در خودم بارها جزیره زدم ، پشت دیوار خسته از طوفان

سایه ام می رسد به دریاها بس که خورشید از تنم دور است 
پدرم وقت عشق می خواند سوره ی " هل اتی علی الانسان"

به کجا میکشی نگاهم را به کلاغ سیاه زل زده ام 
حسرتم دیدن کبوتر بود روز سردی که می زند ضربان

قامتم زیر چتر می لرزد سوز سرما ولم نکرده هنوز 
دست در دستم من (کمی بدویم؟) تا حوالی برج تابستان

کوه در من چکیده یک جنگل ماه از پشت هاله می رقصد
گرگ چشمت به زوزه ام بکشد ، لای دفن سکوت رهگذران

سر زمین تنم پر از جغد است تازگی ها هوای شب دارد 
بوی صدها خرابه می آید از زمین لرزه های بی هیجان

بگذریم ... آه ما محرم بود در سیاهی که باز پوشیدم 
به ابوالفضل تشنه لب سوگند پای من می کشد به این جریان

با غزل حس مشترک دارم از رفاقت فقط ترک دارم 
آزمونی پر از محک دارم شک ندارم که میرسد باران

9

پشت این پنجره ی رو به شما می مانم 
من همان مژده ی پائیز پر از بارانم

غزلم سهم شما بود که با یک لبخند 
وازه ها را به لبت یخ زده می خندانم

دست را هم که تکانم ندهی می فهمم
چشم زیبای تو با پنجره را می خوانم

بی تو ته مانده آوارم و زخمم شعر است 
شهر را توی خودم یک تنه می رقصانم

کاش می شد غزلی صرف تن ناز تو کرد
اصلن انگار به توصیف تو در می مانم

10

در من سراب مشک شراب شما نبود 
آئینه محو رنگ و لعاب شما نبود

چشمان ماه مست ندانسته اید چون 
در حوزه تکثر قاب شما نبود

این دشت گرچه بوی بد مرگ می دهد 
تیر سه شعبه شرط جواب شما نبود

از حنجرم ترانه ی داوود می چکد 
احساس من به حد نصاب شما نبود

در کار عشق کشتن خورشید آسمان
پایان زخم کهنه کتاب شما نبود

با مرگ تازه کار من آغاز می شود 
آری حسین تشنه آب شما نبود

/ 1 نظر / 89 بازدید
تبادل لينک

افزايش فوق العاده و در عين حال رايگان بازديد با سيستم تبادل لينک.امتحانش کن...