هفت غزل تازه دم

1

بدون روسری انگار شاعرانه تری 
برای سیر غزل تازه بی بهانه تری

تمام شهر تورا موج می زند در من 
تمام شهر بگردی کبوترانه تری

پر از طراوت باران هوای هر نفست 
تو از تمام غزل های من ترانه تری

میان وسعت دستان آسمانی من 
برای هر سر غمدیده شانه تری

دلم برای نگاهت چقدر لک زده است
بیا که در غزلم باز بی نشانه تری

2

نگذار این دیوانه قدش خم بگیرد
یک گوشه ای کز کرده و ماتم بگیرد

نگذار چشمانم شبیه ابرروزی 
بر دامنم باران فقط نم نم بگیرد

خیلی دلم میخواست هار چشم هایت 
این عابران خسته را از دم بگیرد

اما نفهمیدم که هرکس عاشقت شد 
باید خودش را پیش تو کم کم بگیرد

می خواستی من شاعرت باشم در این شهر
زخم دلت با شعر من مرهم بگیرد

ترجیح دادم پیش تو حتا بمیرم 
تا اینکه چشمان تو رنگ غم بگیرد

بانوی من احساس من خیلی شکسته است 
بگذار تا دست تو را محکم بگیرد

3

در من بسوزان مارهای جعفری را 
آتش بزن در خود درخت دلبری را

فکری بحال بادهای سرد شاید 
مختل کند اندامهای خود سری را

شاعر که بودم بارها احساس کردم 
هر کس به هر شکلی کند پیغمبری را

فکری بحال دامن پیراهنت کن
وقتی که می بندی دو بال روسری را

فرق است بین ماه و عفریتی که هرشب
دارد ادای نور و ماه و مشتری را

اصلن نمی آید به تو پروانه باشی 
این باغ دارد حسرت یک گل پری را

شاعر که باشی از نگاهت می گریزند 
حرکت نده این ابروان خنجری را

دارد تراکم در تو آهوهای وحشی 
جنگل نمی فهمد زبان زرگری را

بعد از غزل می چسبد عشق کودکانه
لطفن تماشا کن کمی تام و جری را 

4

از حنجرت بوی شراب تازه می ریزد
لبهای سرخت انشعاب تازه می ریزد

پائین بیایی از خودت در ازدحام عشق 
پای تو ماهی تازه آب تازه می ریزد

پروانه های دامنت را پر ، نده این شهر 
بر چینی ذوقت لعاب تازه می ریزد

حس می کنی گاهی خودت را بین شاعرها 
وقتی که عمرت با شتاب تازه می ریزد

بُر میخوری در گله ای که از تو رم کرده 
از بره ها هر شب کباب تازه می ریزد

عکسی برای یادگاری تا می اندازی 
از آسمان هر بار قاب تازه می ریزد

باور نکن آئینه هم گاهی نمی بیند 
لبخند را در منجلاب تازه می ریزد

وقتی خزان می آید از پائیز می فهمم 
برگ دلم را در نقاب تازه می ریزد

5

چشم هایت چغاله ی عشقند گونه ات شیرمال سمنانی 
گیسوان شرابی ات دارد طعم یک آسمان پریشانی

شانه ام تکیه گاه بی تابی در نسیم سواحل چشمت 
موج می پروری به رقص تنت می توانی کمی بلرزانی

رشته کوه تنم پر از ببر است قاف قلبم قصیده ی سیمرغ 
حسرتم را همیشه می تازد آهوی جنگل گلستانی

در نگاه تو شیرها رام اند در تن من غزالها وحشی 
تو رواق جزیره ی عشقی من ترک خورده ی بیابانی

دست هایت به هر طرف بکشی امتداد شکوه البرزند 
از دماوند نقره فام تنت ابرها می رسد به آسانی

ساکنان حوالی پلکت در قریب الوقوع غم غرقند 
من پر از احتمال طوفانم تو پر از انعطاف بارانی

می کشد کار من به لبهایت بوسه تسکین درد شاعر نیست
بنشین اندکی تفکر کن توی این بیت های پایانی

6

حالا اگرکه می روی دستی تکان بده 
مثل خزر شکوهی به مازندران بده

انصاف نیست خاطره ها را رها کنی 
تو لا اقل گذشته مان را نشان بده

دستم برای صرف تنت درد می کند 
لطفن به روح مرده ی آئینه جان بده

شایسته نیست پشت نگاهت معطلم 
این خسته را دوساعت دیگر زمان بده

دریا که می شوی نفست فرق می کند 
جزر و مدی به مشتری آسمان بده

اصلن قرار بوده من و تو به هم برسیم
بانو بمان به کل غزل ها زبان بده

7

با غزلخوانی تو شهر بهم می ریزد 
بر تن آینه خاکستر غم می ریزد

پای این خسته قلم کردی و رفتی اما 
موج لبخند تو از نیش قلم می ریزد

آه .... من بی تو چه اندازه دلم می گیرد
مثل آوار غمت توی دلم می ریزد

شهر را گشتم و برگشتم و اما افسوس 
یک جهان مرگ فقط روی سرم می ریزد

تو که رفتی همه با من بخدا لج کردند 
بی تو هر روز قسم از دهنم میریزد 

/ 0 نظر / 74 بازدید