غزل - جابرترمک

 

غزل:

 

تا سر ک می کشد از حنجره ای تکراری

رنگ پائیزی من می چکد از این غزلم

غالبن طرح مرا توی دلت می کاری

ظاهرن دلخوریت پشت نگاهت خم کرد

گرچه مارا سر این کوچه نمی انگاری

شاه بیت غزلم طعم شما را می داد

این حوالی تو نباید که قدم برداری

واژه ها یم غم مژگان شما را خوردند

مدتی هست مرا هیچ نمی پنداری

ته این جاده مبادا بنشینی تا صبح

باید این کار تو برعهده ما بگذاری

کاش می شد که تورا دست خدا بسپارم

وتوهم نیز مرا دست خدا بسپاری

وشکایت نکنی هرچه که تقدیر نوشت

تو شبیه غزلی کنج لبم جاداری

خسته ام خسته از این زندگی سرکاری

خسته از هر نفس تازه ولی اجباری

آه جانسوز من از عمق نهادم پیداست

/ 1 نظر / 11 بازدید
فاطی

سلام غزیز... هر چقدر که میام بازم اشعارت برام تازگی داره... شاد و سالم باشید.[گل]