غزل های اخیر من

چشم زیبای تو آهوی فراوان دارد 
هرکه عاشق بشود رو به بیابان دارد

رقص گاهی به غزل های تو در می ماند 
بلخ تا قونیه صد شاعر پنهان دارد

هرکه با چشم تو درگیر شود می داند 
ماه با چشم توعمری است که جریان دارد

حاضرم جای تو هر روز به دارم بکشند
عشق صد پنجره انگار به عرفان دارد

ترسم از گرگ بیابان تنت نیست ولی 
شیر چشمت هوس خوردن انسان دارد

سینه ام خانه ی عشق است " بفرما داخل "
عشق گاهی نظری خوب به مهمان دارد

بس که شیرین و غزلخوان و شرابی است لبت 
آسمان شوق به باریدن باران دارد

هرکه با عشق در افتد به فنا محکوم است 
هرکه در عشق بیافتد به تو ایمان دارد

شک ندارم که تو با آینه نسبت داری 
عشق تا تو دو قدم مانده به پایان دارد 
جابر ترمک

2-

جیران نرو این جاده شبگیــر است برگرد 
این دشت ها در معرض تیر است بر گرد
با سر نوشت تازه ام درگیــــــــــــر هستی 
بانو چه باید کرد تقــــــــــدیر است برگرد
تا این دولول سوزنی بر دوش ایــــل است
بر پای این قشلاق زنجیــــــر است برگرد
آهو صفت در دشت شعــــرم می خرامی 
این بیت ها محدوده ی شیــر است برگرد
حالا برو من در هــــــــــوای کوچ هستم 
دیر آمدی ، دیر آمدی ، دیر است برگرد
جابر ترمک از مجموعه ایل

3-

آن شب که غزل با رخ زیبای تو سر کرد
احساس من آتش زد و از سینه گذر کرد 
دل سوخته بودم تهِ این کوچه ی چشمت 
زد شعله تن و جان مرا سوخته تر کرد
هر شعر که از جان من خسته بر آمد 
بر قلب تو انگار به صد شیوه اثر کرد 
در من بچکانید غزل قطره به قطره 
شاید که درخت دلم این بار ثمر کرد 
هرچند پرستوی نگاهم شده چشمت 
افسوس که از شعر ترم رفت و سفر کرد 
این شهر مرا هم به دو تا قافیه بخشید 
با حکم عطش ریشه ی من نیز تبر کرد
جابر ترمک

4

حتا مـــــــــــــــــرا نشان خودم هم نمی دهند
حس مرا به پاکی شبـــــــــــــــــــــنم نمی دهند

گاهی دلم خوش است ببـــــــارم درون خویش 
حتا به من اجــــــــــــــــــــــازه نم نم نمی دهند

عاشق که می شوی به خودت وعده می دهی 
حس می کنی بهــــــــــــــایی به آدم نمی دهند

این شهر شهر آینــــــــــــه های شکسته است 
این شهر ابروان تو را خـــــــــــــم نمی دهند

دلگیر می شوی به خــــــودت هم نمی رسی 
وقتی به شعر جوهـــــــری از غم نمی دهند

حالا منم که توی خــــــــــــودم راه می روم
حتا مرا نشان خـــــــــــــــــودم هم نمی دهند 
جابر ترمک

5

همیشه از لب سرخت سلام می ریزد
غزل بدون تو از انسجام میریزد

غزلسرای کدامین قبیله ی عشقی
که از نگاه تو بیت الحرام میریزد

تمام شهر دویدم که حس کنم به کجا 
به حکم چشم تو از دل قوام می ریزد

غروب و ساحل بندر هنوز یادم هست 
هنوز از لب تو نقره فام می ریزد

سکوت ، خصلت مردان پاک دل باشد 
از آه من غزلی ناتمام می ریزد

پریدم از لب بامی بدون پر دیدم 
از آه آهوی جلدم خرام می ریزد

کبوترانه نشستم به روی شاخه ی شوق 
و حس گرم تو در من مدام می ریزد
جابر ترمک بداهه

6

برای فصل نگاه تو شعر خواهم گفت 
به وصف چشم سیاه تو شعر خواهم گفت
قرار بوده سفر را بدون من بروی 
برای توشه ی راه تو شعر خواهم گفت
تو انسجام غزل های آتشین منی 
میان چک چک آه تو شعر خواهم گفت
اگرچه بی تو غریبم در این بیابان ها 
بیاد چهره ی ماه تو شعر خواهم گفت
بیا شبی ته این کوچه ها قدم بزنیم 
و من فقط به پناه تو شعر خواهم گفت
خدای من غزلم سجده اش تمام شده 
به شوق لا اله تو شعر خواهم گفت 
جابر ترمک

7

تو نیستی که ببینی شعور مـــــــــردم شهر 
حسد گرفته مسیر عبور مردم شهــــــــــر

کنار کوچه ی چشمت نشستــه ام هرروز
مواظبم که نیفتی به تور مردم شهــــــــــر

هزار فاتحه خواندم به هر شبـــــی بی تو 
در انحنای سیاه قبور مـــــــــــــــردم شهر

هنوز می چکد از لاشه ی خیــــــابان ها 
نگاه زشت کسی در حضــور مردم شهر

تو نیستی تن تو در خیال من جاری است 
بدون بودن تو مـــــــرده شور مردم شهر 
جابر ترمک

8

جهان می توانــــــــــد تنت را بگیرد 
اگر آه مـــــــــــــــن دامنت را بگیرد

چه سخت است از بخت بد آتش کین
شبی شعلــه اش خـــرمنت را بگیرد

اگر باز روزی زلیخــــــــــا بیـــــاید
مبادا که پیـــــــــــــراهنت را بگیرد

از این درد می ترســــم و حتـم دارم
شبـــــــی راه برگشتنت را بگیــــرد

نزن خنجـــــر عشق را هــی به قلبم
که خون عاقبت گــــردنت را بگیرد

از این درد بدتر ؟ کــه تو شاه باشی
فریدون بیایـــــــــــد زنت را بگیرد

چو اوضاع به وفق مرادت نبــــاشد 
تهمتن شبـــــــی بهمــــنت را بگیرد

چه می شد سیاووش چشمت بیاید 
گلوگاه اهـــــــــــــــــــریمنت را بگیرد

سکوت من از جنس ابر است و شبنم 
رگت وقت جان کنـــــــــــــدنت را بگیرد
جابر ترمک

9

از سمت غم این روزها بوی جهنم می رسد 
در شعر من هر واژه ای در هیبت غم می رسد
گفتی که تقدیر مرا در فال حافظ بسته اند 
انگار این هشدارها هر روز مبهم می رسد
فنجان قلبم شد تهی از حرکت این ابرها 
شاید که در ناباوری باران نم نم می رسد
تا یک نگاهی پشت سر کردم به چشمت سوحتم 
از سمت تو محصول نو دارد دمادم می رسد
فکری بکن حرفی بزن با من بخوان این قصه را 
یک روز باور می کنی آدم به آدم می رسد
جابر ترمک

10

قشلاق هم بدون تو « جیران» قشنگ نیست
نه ؛ مادیان بی تو پریشان قشنگ نیست

وقتی تو از زلالی باران نمی رسی 
احساس من به بارش باران قشنگ نیست

من عهد بسته ام و محال است بشکنم 
در ایل من شکستن پیمان قشنگ نیست

در اوج خشک سالی چشمان من برقص
بانو همیشه رزق فراوان قشنگ نیست

پروانه های روسری ات بعد کوچ تو 
حتا میان رقص بیابان قشنگ نیست

یکسال می شود ته چشم تو ساکنم 
بی حرمتی به ساحت مهمان قشنگ نیست

جیران من ستاره صفت آسمان تبار
له کردن ترانه به قرآن قشنگ نیست

دیوارهای دور و برم صف کشیده اند 
افتادنم به گوشه ی زندان قشنگ نیست

11

تقدیم به مهتاب آسمانی 

برابرم بنشین زل بزن بــــــــــــــه چشمانم
بخوان حکــــــــایت عشقت به اشک پنهانم

همیشـــــــــــه روی لبت یک وقوع محتملم 
به شاه بیت غزل های ناب می مـــــــــانم

بخند طعم لبت انسجام یک شعــــــــر است
به بیت آخر شعرت کمی برقصــــــــــــانم

چقدر ساده دلم خواست عــــــــاشقت باشم 
کبوتر حرم چشم صـــــــــــــــــادقت باشم

همیشه پر بکشم درفضـــــــــــای موهایت 
شوم پرنده ی خــــــــوش بخت آرزوهایت

مرا به دفتر نقــــــــــــــــــاشی دلت بکشی 
به روی صفحه ی هر کــاشی دلت بکشی

کمی برای دلم در دلت قــــــــــــــــدم بزنم 
به روی غیر تو بانو فقط قلــــــــــــم بکشم

تو باشی و من و این شعـــــــرهای دلتنگی 
برای تو بکشم فصــــــــــل پاک بی رنگی

هوای روسری ات را کمــــــی نفس بکشم 
کنار خانه ی تو در خــــــــودم قفس بکشم

همیشه کنـــــــــــــج لب تو شراب تر باشم
زلال و صـــاف و صمیمی و آب تر باشم

تو بر لبــــــم بنشانی دوباره گریه ی شوق 
به شعرمن بچکانی ستاره ، گریه ی شوق

ترابه طعم غزل مثنوی ادامــــــــــــه دهم 
نماز را به غزلهای تو اقـــــــــــــامه دهم

دو استکان غزل سجده ی لبـــــــــم بشوی 
رکوع پلک غزل خوان هــــر شبم بشوی

همین که باز سر از سجـــــده گاه بردارم
دورکعت از غزل عاشقی بجــــــــــا آرم

همیشه ثانیه هایم ترا نفـــــــــــس بکشند 
فقط به مسجد عشق تو سجــــــده بگذارم

به باغ پیرهنت عاشقــــم ، خودت کردی 
فقط برای تو تا فصــــــــــل عشق بیدارم

کنار تو بنشینم غــــــــــــــــزل اعاده کنم 
به هر غزل بنویسم « که دوستت دارم»

12

 

 
/ 0 نظر / 85 بازدید