چهار غزل جدید

1

اصلن نمی آید به من دیوانه باشم

شاید نمی خواهی برایت شانه باشم

 

تو قصر میخواهی بفرما در دل من

بگذار هر شب ساقی میخانه باشم

 

پر می زند در من کبوتر های چشمت

تا کی بگو دنبال آب و دانه باشم

 

درد مرا در شعرها باید بفهمی 

دیگر نمی خواهم فقط افسانه باشم

 

من قول دادم هی مرا از غم نترسان

من عهد بستم تا ابد دیوانه باشم

 2

 

هی سعی می کنم که تو را ..... شانه می شود 
اصلن بـــــــــــــــدون تو دل من وا نمی شود

امشب بیا بهم بزنیم این قرار را 
این عشق گرم در دل من جا نمی شود

می دانم آنکه مست بجایت نشسته بود 
در خنده اش بغیر تو معنا نمی شود

هر گز نریز بر تن من آب سرد عشق 
این مرده با دمی ندمی پا نمی شود

تحلیل کن کمی نفسم را به خنده هات 
دیگر به خنده هم دل ما وا نمی شود

3

 

وقتی نگاه من به تو افتاد عصر بود 
دنیای من اسیر دلم بود غرق دود

آیینه سال آتی من را که می نوشت 
یک درد کهنه در تن من شعر می سرود

یک آسمان برای تو بغضم شکسته ام
سرشار از فرازم و لبریز از فرود

پائیز ها همیشه مرا وول می خورند 
روی تنم نشسته فقط تاول کبود

از هر طرف که می رسی ام نیش می خورم
من مرده ام اگرچه در این قامت عمود

قبل از تو بادها مرا در ربوده اند 
قبل از تو سر نداد مرا پیچ های رود

حالا ببخش بی تو به پایان نمی رسم
اصلن قرار عاشقی ما که این نبود

4

 

در تنم شعر جاری کن مثل رودی که می رود دریا

رود باشی همیشی می رقصی ، بی قراری و بی کس و تنها

باد از هرطرف که سر برسد می رود لابلای روسری ات

به نشاطی که در دلت داری می چکانی به سایه ام رویا

ماه رویت به هرکجا بکشی تشنه ی و بیقرار مهتابند

آه ای ابتدای شوکت صبح دل من می کشی به باران ها

رسم بارن خنده ات این نیست که به آئینه ها سرک بکشی

پای گلواژه های لبخندت شعر من با تو میشود زیبا

 

/ 0 نظر / 12 بازدید