عشق را بی سبب درو کردم

در میان صفوف آدم هـــــــــــــــــــــا بارها مثل بید ترسیدم
گم شدم توی کوچــــه ی بن بست تا به آخر رسید ترسیدم

از کلاغ سیاه می ترسد این مترسک که در تنش چوب است
توی آغوش زرد گندمــــــــــــــــــــزار از کلاغ سپید ترسیدم

شهر من پای ناغزل هر شب ، طعم نبض علف نمی فهمید
با وجودی که حس من سبز است اولین روز عیـــد ترسیدم

در کسی انزجار می رقصید ، متنفر شـــــــــــــدم از آدمها
رفتم از شوکت عشایریم وقتی پشتـــــــــــم خمید ترسیدم

دل من در رگ غزل جاری بود و هرگز خـــــــودم نمی دیدم
همه را مثل خویش می دیدم در هــــــــــوایی پلید ترسیدم

پیله میکرد در دلم هرشب حس پروانه ای که غمیگین است
نفس رشد پیله را قلبم تا به عصیــــــــــــــان کشید ترسیدم

در زلال نفس پریشانم اتفاقی به صخـــــــــــــــره برخوردم
کوه وقتی صدای بغضم را از نگاهـــــــــــــم شنید ترسیدم

به کسی اعتنا نباید کرد دوســـــــــــــــــتان دشمنان پنهانند
هرکه آمد رگم بدست گرفت زیر حبل الــــــــــــورید ترسیدم

می توانی تصورش بکنی قسمت من همیشــه تنهایی است
هر زمان مار خوش خط و خالی دور حسّـــــــــم تنید ترسیدم

عشق را بی سبب درو کردم ریشـــــــــــــــه درد را تبر کردم
تا دلـــــــــــــــــــــــــــم در نگاه آدم ها رنگ آدم ندید ترسیدم

/ 0 نظر / 15 بازدید