شعرهای اخیرجابر ترمک

 

بی خبر رفت از این شهر و تماسی نگرفت

هیچ گاه بین من و خویش قیاسی نگرفت

او که انگار خودم توی غزل ریخته بود

مثنوی بود ولی  رنگ حماسی نگرفت

مثل آئینه فقط عکس مرا حس  می کرد

حرف مان هیچ زمان شکل اساسی نگرفت

رد او روی لبم طعم دو بیتی می داد

هیچ جا پشت سرش بوی روناسی نگرفت

در دلم اول هر بیت غزل می رقصید

بیت آخر شد او  باز خلاصی نگرفت

عشق بود  و قلم و دفتر و اسباب غزل

هرچه کردم پس از او شکل کلاسی نگرفت

بر زدم برگ دلم را فقط تک افتاد

بازهم دست نگاهش رد تاسی نگرفت

مانده ام توی خودم رفت ولی از دل من

فارغ از کینه چرا هیچ تقاصی نگرفت

2

بیا که بی تو جهان بی بهانه می گذرد

عبور بغض ترک خورده از ترانه می گذرد

سوار سبز نگاهت  پر از بشارت موج

میان هر غزلم  عاشقانه می گذرد

نوشته اند به تقدیر عاشقان با درد

که راه عشق فقط بی کرانه می گذرد

همیشه راه من و انتظار ممتد است

همیشه حرف دل از تازیانه می گذرد

چقدر بی تو نشستم به زیر سایه ی درد

نگاه خسته فقط محرمانه می گذرد

دوباره شانه ی بت ها خلیل می طلبد

بیا که بت شکن از هر بهانه می گذرد

3

پشت فصلی که هم زمستان است ، هم پر از التماس تابستان

به تو می پیچد آه زنجره ها ، توی یک دشت تشنه از هیجان

تو بغل می کنی سکوت مرا ، مثل یک مادری که افسرده است

زیر بارانی از قنوتِ برو ، روی دریایی از سجود ِ بمان

می زنی زل به آه هرچه کلاغ ، توی پس کوچه های خلوت باغ

اتفاقن شبیه بوسه ی داغ ، می نشینی دوباره کنج دهان

فصل کوچ غروب گنجشک است ، باغ آغوش خوب گنجشک است

آسمان زیر چوب گنجشک است ، وقتی از راه می رسد باران

بنویسید آسمان قهر است ، دشمن بی دلیل این شهر است

خشک سالی دوباره گل کرده است ، با دعای تکامل انسان

وقتی از خویش هم گریزانی ، دائمن در خودت پریشانی

چه تفاوت کند دی و بهمن ، در غیاب تو آذر و آبان

4

تا کی برایت آسمان باشم ، اما تو سهم دیگران باشی

من گرمی آغوش تو اما ،  توشرح جام شوکران باشی

شرح جنوب و شاعر شرقم ، در شرجی آغوشتان غرقم

تا کی تو می خواهی بدون من ، پیغمبر مازندران باشی

در وسعت دست تو گم بودم ، هر جمعه عازم سوی قم بودم

حالا دوباره آمدم ای کاش ، این جمعه توی جمکران باشی

با آسمان انگار می جوشی ، تا کی تو از ما چهره می پوشی

حق داری ای آبی تر از خورشید ، دریای سبز و بیکران باشی

آئینه را هر روز می بوسم ، با حضرت آئینه مانوسم

حتا لب آئینه  می پوسم ، شاید که تو روزی درآن باشی

تا صبح جمعه با غزل هایم پشت همین آئینه می مانم

من شاعر چشم تو می باشم ، باید تو هم با شاعران باشی

5

دوباره پیش حضور تو بی رمق شده ایم

شبیه شعر نگاهت ورق ورق شده ایم

چقدر حسرت فردای بی تو را بخورم

و چوب خلوت شبهای بی تو را بخورم

تویی که شعر نگاهت همیشه بر لب ماست

اشاره های غزل دردهای هر شب ماست

تویی که آبی دریای چشمتان ابری است

سکوت ممتد فردای  چشمتان ابری است

خلیل سرخ کلامت ترانه بر دوش است

چراغ بتکده از فرط نور خاموش است

چقدر شعر و غزل را به پایتان ریزم

بجان مادرتان ، همتی که برخیزم

بهار نذر زمستان بغل بغل کردم

اگرچه خنده ی پائیز کرده لبریزم

هنوز بعد تو در هر بهار گم شده ام

هنوز بر سر قول و قرار پائیـــزم

تو مریمانه تر از شعرهای تلخ منی

به گردتان نرسد شعرهای ناچیزم

هنوز در خم آواره های منتظرت

علامتی بده تا آسمان برانگیزم

از این همیشه ی بی انتها چه خسته شدم

چقدر بی تو دراین شهر سرشکسته شدم

همیشه یک خبر از هیچ کس نمی شنوم

صدای شادی دور از قفس نمی شنوم

اسیر نعره ی گوساله های سامری ام

صدای بغض تو را هم نفس نمی شنوم

«برای آمدنت پشت شیشه خواهم ماند

تویی که منتظرت تا همیشه خواهم ماند»

6

شبی که با غزلم ائتلاف می کردی

دوباره موی قشنگت کلاف می کردی

مرا شکستی و بردی به زیر رو سریت

همیشه طعم لبم را طواف می کردی

همیشه پیچ و خم جاده دست تو نیست

که پیچ آخر ی اش را خلاف می کردی!

شکوه شانه ی شعرم چقدر باران داشت

و تو به زعم خودت عزم قاف می کردی

لبت به خنده که وا می شد آسمانی تر

به گریه های بلند ت کفاف می کردی

همیشه یک طرف قصه هات من بودم

و زیر سایه ی من اعتکاف می کردی

میان شعر من وخنده هات فرقی نیست

چقدر صحبت فرق و شکاف می کردی

برای دیدن رویت بهانه می کردم

ترانه ای که در آن اعتراف می کردی

7

حالا که بغض راه گلو را گرفته است

آهم   دوباره دامن او را گرفته است

وقتی غریب هستی و روحت به راه نیست

یعنی  که جوّی حادثه جو را گرفته است

تا کی بگویمش که دلم را شکسته است

تا کی بپیچمش که گلو را گرفته است

وقتی که از وجود خودت خسته می شوی

 آئینه هم رگ او را گرفته است

آدم نکشته ام که مرا دار می زنید

آئینه ام که دست اهورا گرفته است

 8

حس و حالی ندارم از روی ، عکس چشمت شقایقی بکشم

بعد پشت نگاهتــــان بیتی ، از غزل های عاشقی بکشم

پیش دلشوره های ناز نسیم ، بُر بزن برگ های نرم خودت

شیطنت را کمی بخرج بده ،  تا تو را من دقــایقی بکشم

لت نزن آب برکه می خواهم  ،  لحظه ای شاعر لبت  باشم

در زلال نگاه ساده ی آب ، لا اقل عکس قـــایقی بکشم

 باد افتاد ه توی موهایت ،آسمان هم چقدر زیبـــا شد

چشمتان فوق العاده زیباتر،  توی طرحی موافقی ؟ بکشم

لا اقل خسته ام اجازه بده   ، سـاعتی بر لبت غزل بشوم

توی قاب نگاه مشرقی ات ، عکس گل های رازقی بکشم

شاعر مانده توی شاه بیتم  ،  دل بده در ردیف و قافیه هام

با توحالا مصمم که شبی   ،     دست از هرچه عاشقی بکشم 

9

خبر از سمت دور می آمد ، دست ها سوی آسمان رفتند

شعرهایی که از تو می گفتند ، مثل یک سایه ناگهان رفتند

تو نشستی مقابلم ای کاش ، با تو دنیای دیگری بکشم

تا ببینی که در جهان جدید ، دردها در هجومتان رفتند

دست هایم پر از غزل بودند ، بی تو اعراب بی محل بودند

آنقدر در ترانه ها ماندند ، که به تهدید این و آن رفتند

خبر آمد هنوز در راهی ، با تو باران دوباره می آید

من نشستم سر قرار خودم ، موج ها سمت بیکران رفتند

مطمئنم که عاشقت شده ام ، از تمام ترانه ها پیداست

شک نکن بی تو هم نخواهم رفت ، گرچه یاران مهربان رفتند  

10

خسته ام لابلای نبض خودم ، در خم طرح روی کاشی ها

از سکوتی که سخت و ممتد است ، در هجوم سخن تراشی ها

رنگ گلهای کاغذی شده ام ، توی گلدان خسته کنج اتاق

می فروشی مرا به یک خنده ، حول و هوش همین حواشی ها

آسمان هم دوباره آبی نیست ، عاشقی ها بجز سرابی نیست

گم شدم در غروب پنجره ها ، پشت این آسمان خراشی ها

بازهم عصر جمعه ای دلگیر، ظاهرن قصد تو نیامدن است

با قراری که تو بهم زده ای ، می پذیرم تب نباشی ها

نان به نرخ نگاهتان خوردم ، ظاهرن قصه گرد و کوتاهست

می نویسم که عاشقت هستم ، بر خلاف سخن تراشی ها

 11

» باید نباید ندارد باید که باهم بمیریم«

ماهردو در دست یک بغض افتاده ایم واسیریم

تقدیر اگر بد رقم خورد این خصلت آسمان است

حتا زلالی تر از آب آئینه را می پذیریم

شب اتفاقی غریب است این رمز بحران عشق است

وقتی که عاشق بمیریم دست خدا را بگیریم

دنیاگذرگاه درد است ما هردو از نسل عشقیم

روزی که باران بگیرد در کوچ خوذ ناگزیریم

اردیبهشت نگاهت شهریور عاشقان است

در اوج اسفند و بهمن لبریز خرداد و تیریم

 12

خوابیده در سکوت تو اندوه داغ ها

در فصل خشکسالی انبوه باغ ها

روشن نموده  در تب آغوش آسمان

یک کهکشان شهامت نسل چراغ ها

قد قامت شکوه تو در اوج فصل درد

آشفته کرد خواب تمام کلاغ ها

پائیزه ی نگاه تو هر شب بهار بود

در احتمال حمله ی شبگیر زاغ ها

وقتی که در سکوت تو من ضجه می زدم

خم می شد از نگاه تو سقف فراغ ها  

حالا تورا بهانه گرفتم شهید اوج

در لابلای موج اصیل سراغ ها 

12

در سکوت عزل کلافه شدم از رسوب گلوی ساقی ها

بارها مثل تو دمق شده ام در شب شوم هم اتاقی ها

رگ به رگ توی دست حادثه ها شده پشت نگاه مشرقی ام

اتفاقن تو می وزی در من ، غزل از نوع اتفاقی ها

تک نواز نگاهتان شده ام روی اشعار من ورق شده ای

با دوبیتی غزل تراشیدی ، بارها با همین تلاقی ها

پلک بر هم نزن که خاطره ها ، با نگاه شما عوض بشوند

نسترن های باغ می دانند  داستان غم  اقاقی ها

پشت پلکت هنوز منتظرم تا مرا در خودت غزل بکنی

ابرها را شبی به هم بزنی آنهم از نوع غرتراقی ها

مثل شیراز چشم های شما عاشق آسمان اهوازم

تا بپیچم دوباره طومارِ فتنه اندیشی عراقی ها

« غُرتِراق » = رعد و برق 

13

در قفس ساده ترین درد تماشا شدن است

پشت هر میله فقط حسرت دریا شدن است

هرکسی شوکت دنیای خودش می بیند

عشق دردی است که در حال معما شدن است

بال وقتی که شکسته است غزل یعنی هیچ

پرزدن حسرت یک ثانیه زیبا شدن است

آسمان خلوت یک عمر تصور در خویش

صد جهان معنی یک لحظه مجزا شدن است

روز و شب  پشت سرت حس غریبی داری

فکرت آماده ی هر لحظه پریسا شدن است

درد در حال فروریختن رویا ها ست

مرگ آغوش ترین قصد مهیا شدن است

تو غزل های مرا روی دلت می ریزی

ظاهرن خصلت هر بغض شکوفا شدن است

باش تا ماه از این سمت بیاید بیرون

شاید این درد فقط پای تو امضا شده است

14

در کار چشم های تو شک می کنم عزیز

توی دلم نگاه تو حک می کنم عزیز

دریا شدی که طعم نگاهت به شورو شوق

مخلوط طعم آب و نمک می کنم عزیز

من ... نه ... تو از قیاس دلم ارث برده ای

با خاطرات خسته محک می کنم عزیز

طوفانی  نگاه تو از موج ها چه باک

این دفعه هم هوای کتک می کنم عزیز

حالا کمی برای دلم شاعرانه باش

من دست و پای خنده فلک می کنم عزیز

15

دوبیتی پروانه

دلم پروانه شاید می نویسد

و باران هم نیاید می نویسد

دل پروانه گنجشک است روزی

که از دریا بیاید می نویسد

 

نه مثل یک دو بیتی کال هستم

نه حتا پشت هر بیتی شکستم

کمی عاشق تر از پروانه بودم

که تار موی تو افتاد دستم

 

به گندمزارها پروانه دادی

به این آوارها پروانه دادی

تو در اوج کمال خشکسالی

به شعرم بارها پروانه دادی

 

اگر زخم تنت پروانه می شد

تمام دامنت پروانه می شد

من و تو هردو یک پروانه بودیم

اگر پیراهنت پروانه می شد

 

برای من نگاهی تر نکردند

کمی پروانه ها را پر نکردند

پر پروانه ها خیلی ظریف است

به مردم گفتم و باور نکردند

 

برایت می گذارم چند نقطه

پس از تو می شمارم چند نقطه

تو با پروانه ها مانوس هستی

و من پروا ندارم چند نقطه

 

تو می خواهی کمی پروانه باشم

برای هر غمی پروانه  نباشم

چه احساس عجیبی با تو دارم

 

 

دلم چشم تری دارد که انگار

نگاهم باوری  دارد که انگار...

اگر یک عمر بی پروانه باشم

دلم بال و پری دارد که انگار...

 

لطیف و با صفا بودیم اما

و با غم آشنا بودیم اما

من و پروانه و باران نم نم

سه تا ازهم جدا بودیم اما

 

مرا از سختی غم ها نترسان

و از اوار ماتم ها نترسان

اگرچه ذره ای پروانه هستم

مرا از چشم آدم ها نترسان

 

تو باید عشق را از سر بگیری

و با پروانه ها هی پر بگیری

توباید مثل من پروانه باشی

که روزی نبض نیلوفر بگیری

 

چرا عاشق نمانم مرد باشم

فقط شعری بخوانم مرد باشم

در این دنیای بی پروانه بودن

چگونه می توانم مرد باشم

 

تو که هرشب دوبیتی می چکانی

دلت را از غزل ها می تکانی

بگو پروانه ها با هم نرقصند

که راحت مثنوی ها را بخوانی

 

کمی پروانه می کارم همین بس

شبیه درد می بارم همین بس

فقط او گفت با من بعد باران

عزیزم دوستت دارم همین بس

16

دوست دارم فقط بخاطر تو، اسم شعرم بهار بگذارم

بعداز این شعر هرچه باداباد، شاعری را کنار بگذارم

بروم با تو خلوتی بکنم ، توی دست تو هی ورق بخورم

بعد ، با هرچه آرزو دارم ، با نگاهت قرار بگذارم

مثل پروانه های پیرهنت ، هی بپیچم به بوی عطر تنت

مثل لبخند غنچه در دهنت ، دانه های انار بگذارم

با تو... نه با خودم غزل بشوم ، توی چشم تو باز حل بشوم

داستان تو را شبیه خودت ، در خم انتشار بگذارم

وقتی از شعر هم گریزانی ، چاره ای نیست آخر غزلم

مثل منصور بی بهانه شوم ، سر به بالین دار بگذارم

17

دیشب نگاه بندری ات را نداشتی

پروانه های روسری ات را نداشتی

دریا تو را به ساحل من سوق داده است

اما تو تاب مشتری ات را نداشتی

بی تابی ام برای غروبت غریب بود

وقتی تو رنگ آخری ات را نداشتی

محرم شدم به گرمی تلماسه ها قسم

آخر تو چادر زری ات را نداشتی

من با لب تو غرق غزل می شدم عزیز

اما تو حس شاعری ات را نداشتی

18

طعم لبخند آسمانی تو  ، از لب آب چشمه ات پیداست

قامتت از شکوه بالا دست ، پشت ناز و کرشمه ات پیداست

آسمانت همیشه بارانی است حس تو مهرگان خرداد است

مهرت اردیبهشت سرسبزی توی پس کوچه های مرداد است

عشق یعنی شکوه آینه ها  با تو احساس خواهری دارد

ماه بودن هزینه برداراست  ، روی تو طعم دیگری دارد

ذهن گل مانده در بیابانت ، مثل احساس ناب مثنویت

مثل شعری که زیر آوار است ، لا بلای کتاب مثنویت

با تو می مانم ای ترانه اوج تا غزلواره ها ترانه شوند

از لب چشمه تا دل صحرا ، حرف های تو شاعرانه شوند

مثل گلهای ناز سعدیه ، در تو احساس عاشقی شده ام  

شعر گفتم که عاشقی بکنم  ، با تو سرباز صادقی شده ام

پیرزنها هنوز می خوانند ، روستا سرزمین عاطفه هاست

آسمان در سکوت آن جاریست ، در صمیمیتش نگاه خداست

بارها از کنار گونه ی تو ، کاروانهـــا به ناکجا رفتند

در ته التماس دستانت ، تا افـــق های دردها رفتند

حس سعدی دوباره آمد وگفت ، توی  احساس بی بهانه من

پسران وزیر، ناقص عقل ،  به گـــدایی به روستا رفتند

وقتی احساس تو غزلخوان شد ، آسمان هم دوباره آبی شد

روستا زادگان دانشمنــــد ، به وزیری پادشا رفتند

شعر من پشت چشمه ات رقصید ، بر لب اطلس شقایق ها

رازقی ها برای عرض ادب ، شروه خوان اقیاقیا رفتند

نذر کردم دوباره برگردم ، دور دستت دخیل می بندم

مطمئن باش عاشقت شده ام ، گرچه دل های آشنا رفتند

مأمن شعرهای من شده ای ، با تو فردوسی ام نمی بینی ؟

امر کن عاشقان، که برگردند ، از مسیری که بی صدا رفتند

19

عاقبت کار من و عشق به تقدیر کشید

او غزل خواند و مرا نیز به زنجیر کشید

وقتی از پرده به دامان غزل افتادم

 قلمی ساده مرا در ته تصویر کشید

آه از طبع من انگار پر از شرجی اوست

مثل سیگار مرا تلخ و نفسگیر کشید

بخدا هرچه به دروازه دم پنجره شد

هیجده بار لبم  زیر لبش تیر کشید

خام بودم شیحی برد به چاهم انداخت

درد آمد همه اندام مرا پیر کشید

آنقدر مرد دلم پشت رسوبی از عشق

که تصور نکنم کار به تاخیر کشید

اطلس  روحم و جغرافی چشمی آرام

 اقیانوس مرا برد و به تحقیر کشید

وقتی از دست خودت هم نگرانی باید

دست از زندگی و حرکت و تغییر کشید

20

می خواهم امشب بی تو برگردم ، از یک سقوط سیب تا فردا

 از ذوق کثرت دار یک آدم  ، تا  حس گندم چین یک  حوا

دل می دهم در آبی دریا ، وقتی که با من آسمان قهر است

حس می کنم عاشق تر از موجم ، تا شعرهای چرت بی فردا

این روزها ابلیس با شیطان ، همسایه ی پهلــو به پهلویند

پائیز با یک فصل روئیدن ، خم می شود روی تن گرمـــا

آغوش های بی رمق باز است ، آتش بزن بغض مرا در خویش

تا کوچه می روید از این پائیز ، احساس را در خویش کن برپا

 

/ 8 نظر / 21 بازدید
مریم وزیری(تیماء)

سپاس استاد بزرگوار مشاعره فرصت خوبی است که بیشتر اشعار زیبایتان را بخوانیم ممنو

اوس غلام

این فقط چندتا غلط املایی یک سایت ادبی است غلط های جمله بندی و مفهومی و انشایی و... ادبی را خودتون ملاحظه کنید

همان میترا که نامش را بارها اینجا برده اید !!!

از دیدن این وبلاگ بنام هواداران جابر ترمک خیلی تعجب کردم. اصلن جا خوردم. گل آنست که ببوید نه آنکه خود بگوید یا عطار بگوید یا مثلن محمد رضا نادری!!!! اینقدر هم ناشیانه و غیر اصولی به نظر شما این خراب کردن این شاعر عزیز نیست؟؟؟ شما حتا در پروفایل مدیر این وبلاگ نام جابر ترمک را نوشته اید و این اصلن قشنگ نیست. و معلوم نمی کند خود ایشان دارد خودش را تبلیغ می کند یا دیگری اصلن گفتم که ایشان نیاز به تبلیغ ندارد... دارد؟؟؟ به اندازه کافی با سرچ نامشان میشود اشعارشان را پیدا کرد. این دیگر چه صیغه ایست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه میدونن

سلام دعوتید به ناگفته های سایت شعر ناب .زین پس همراه ما باشید در این وبلاگ

رگبرگ

آخر چه كند با دل من ، علم پزشكي وقتي كه به ديدار تو بسته ضربانم ؟! اين گرگ پرستار ، به تلبيس دماسنج امشب بكشد نام تو از زير زبانم ! شعرهاتون خیلی زیباست! خوشحال مشم از وبلاگ من هم بازدید کنید و اگه خواستید با هم تبادل لینک کنیم! افتخار بدید ... سپاس