این هم آخرین شعرهایم

گرفته چشم شما خواب از شبم بانو        

 نشسته شعر شما باز برلبم بانو

بیا که ذکر نگاهت میان موج غزل

کشیده تا ته گرداب مذهبم بانو

به ضرب وجمع نگاهت همیشه تفریقم

تو قدر  مشترکی توی مضربم بانو

از این تبانی احساس و عشق دررنجم

دراین ترانه گرفتار عقربم بانو

چقدر شعر وغزل را به پایتان ریزم

خدا کند که ببینی معذبم بانو

تو بهترین غزلی در حریم احساسم

وباتو مثل همیشه مرتبم بانو

بدون چشم شما حاصل دلم صفراست

بخوان حکایت جهل مرکبم بانو

تمام سادگی من دوباره تقدیمت 

واین غزل که بخوانی تو از لبم بانو

چهارپاره

 

نشسته ام سر این جاده پشت خیال

مرور می کنم امشب ترا شبیه غزل

وبیخ گوش خدا انتهای هفته عشق

طواف می کنم امشب لب ضریح غزل

 

 به افتخار تو پرچین چشم من ابریست

غزل به باور باران نشست وهی شک کرد

چقدر فاصله بین من وتو بیزاراست

وآتشی که مرا ذوب کرد وکوچک کرد

 

 شنیده ام که من از التماس روئیدم

میان بغض دوتا سیب کال در روحی

و حسرتی که کشید از دلم نگاه شما

شبی که کشته شدم در کشاکش کوهی

 

 میان مصرع تلخی رسوب خندیدم

وبغض بیت شما در نگاه من سرخورد

واین حکایت آخر لب ترانگی ات

مرا به سمت تخیل کشید وباخود برد

 

 غزل ترانه چشمت نمی شود بانو

شکنجه می دهی ام یا بهانه می جویی

مگر حکایت احساس من نفهمیدی

که درمیان غزل ها ترانه می گویی

 

 دوباره طی شده ام در مسیر کوتاهی

میان عربده ای از رسوب شایدها

وباید این شب آخر به چشمتان پیچم

که حل کنی به نگاهی تمام بایدها

 

 میان حلقه ای از باد و تار موی شما

گرفته زیر پر ش بالهای روسریت

رسیده ام به نگاهی میان دریاها

که پشت موج دلش بوده است مشتریت

 

 نمی شود دل ما را رها کنی بروی

که شاید از سر لطفی دوباره برخیزد

شنیده ای که از احساس خفته توفان ها

شبیه موی تو برروی شانه ات ریزد ؟

 

 

 

 

 

چهارپاره :

 

دلم شکسته وچشمم هنوز بیـــــــداراز

سکوت نسل بیابان وخواب تلخ سراب

شروع فصل تو گلهای کاغذی روئیـــد

ومن دوباره دوپایم شکسته شد در آب

 

چقدر فاصله هارا ندیـــــــده کش دادیم

عبور می کند ازما قطار امـــــــــــا ها

رسیده مرغ نگاهت به بام فـــــــــردایم

که رد کند دل ما را از این مسمــــــاها

 

غروب مثل تو زرد است وآسمان نامرد

یکی دوهفته دیگر به عصر می پیچـــم

همان غروب پس از آیه های شهــریور

همان غزل که من از شاه بیت آن گیجم

 

عزیز خاطره ها را ببپیچ در شـــــــــالی

که زیر سقف دلت باد می کنــــــد روزی

تو گفته ای که همانی که خواب می دیدم

دراین تراشه ی ابرو چقـــــــدر مرموزی ؟

 

شبیه نبض تواحساس می شــــــوم بخدا

دراین حوالی امشب که آسمـــان ابریست

شهود من همه از سیب سرخ روئیـــــدند

غزل گواه نگاهم عروس هر قــــــبریست

 

من عاقبت بتو افتاده قرعه فـــــــــــــــــالم

ببین شبیه غزل اشکهــــــــــــــــای پائیزم

دعا بکن که شبی مثل موج موهـــــــــایت

من از سکوت شب شانه هات برخیـــــــزم

 

چقدر مثل تو بانو اسیــــــــــــــر دل باشم

دراین کشاکش دلــــــــــــــواپسی مجبوری

به پای چشم تو پیچیــــــــــده تارهای دلم

در این غبار نفس های تلــــــــخ بدجوری

 

نمی شود که مرا دردلت رهـــــــــــا بکنی

به پای گریه بپیچی وبی بهانـــــــه شوی

وآخرین غزلت را یکی دو کوچه بعـــــــد

سریعتر بسرایی خودت ترانـــــــــه شوی

 

خدا کند که بیایی وشعـــــــــــر تازه شود

از این مسیر پرابهام جاده ای دلــــــــگیر

ومن به عشق تو این سایه را رها بکنم

رها کنی تو دلم را به چنگ هر تقــــــدیر

 

اگرچه حس شما در ترانه ها گـــــم شد

غزل ترانه ترین احتیاج تنهـــــــــائیست

عزیز آخر این قصـــــــــــه باز می گویم

تمام ذوق بشر در رواج تنهـــــــــائیست

 

چهارپاره:

 

زنی از کوچه های شب رد شد

درسرش فکرهای جوراجور

یکی از فکرهای توی سرش

بود درمان شوهری رنجور

 

عصر های خیال او دلگیر

عقده میشد همیشه توی دلش

شب دوباره بدست سایه مرگ

خواب می کرده آرزوی دلش

 

فکرمی کرد پشت فصل غروب

به خودش توی هرچه دفتر بود

وتاسف از اینکه در قلبش

آسمانی ستاره پرپر بود

 

گفته بودند این حوالی ها

مطبی هست ودکترش حاذق

برود فکر شوهرش بکند

واگر هست ذره ای عاشق

 

دکتر اول شبیه آدم مرد

گفت : باید که شب عمل بشود

مبلغی درحدود هفت ملیون

ندهد شوهرش کچل بشود

 

زن درون خیال خود پیچید

که در این مخمصه چکار کند

عشق های زلال زندگیش

همه مخلوط زهر مار کند

 

فکر شوهر رسوب شد در او

روسری را یواش هی شل کرد

پیش هر آشنا که می دانست

کف گرفت آب شد تفال کرد

 

درد سردی وجود اورا شست

دردلش مثل باد می لرزید

آخر تلخ سرنوشت خودش

توی آئینه ای مقعر دید

 

رفت و خود را .... بدست هرکس ... نه

پول را کم کمک فراهم کرد

روز آخر شنید از تلفن

شوهرش مرد ودرد او کم کرد

 

نوشداروی هرزگی را خورد

و به مطلوب درد خود نرسید

آب شد قطره قطره از تب ودرد

قامت ناز او شبی خشکید

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
جابر محیط - امام شهر

سلام جناب ترمک مثل همیشه زیبا و بقول خودمون تو دل برو بود نفستون گرم

علی توکلی

خیلی عالی بود دلمونو شکست