چند غزل

توی این دلدادگی گاهی دلی هم شاد نیست
مطمئنم شهر ما بی چشم تو آباد نیست

بارها گفتند از آئین و رسم دلبری
منتها در شعر من این شیوه ها آزاد نیست

هر نسیمی بگذرد مفهوم بکری می دهد
با تاسف هیچ کس در قید و بند باد نیست

شعر من پاک است حتا کوچه های خلوتش
جایگاه مردم بد شهرت و معتاد نیست

گفته بودم بعد تو در لابلای هر سکوت
افتخاری بهتر از زیباترین فریاد نیست

 

2

 

پایان من به خنده رقم میخورد عزیز
این شهر بی نگاه تو غم می خورد عزیز

مثل بهار می شوی انگار در دلت
این موج های خسته قلم می خورد عزیز

پائیز عاشقانه بهاری است در غزل
گاهی فصول عشق بهم می خورد عزیز

پروانه باش تا غم این باغ کم شود
بی تو ترانه مهر عدم می خورد عزیز

فردا تمام شهر برای تو شاعرند
جز من که بی تو کاسه ی سم میخورد عزیز

3

شانه ام خسته تر از تلخی لبخند تو نیست
هیچ قد قامتی در حد  دماوند تو نیست

خسروان طعنه ی شیرین مرا می دانند
زخم فرهاد کم از طعم لب قند تو نیست

مست باشی همه مجنون نگاهت بشوند
لیلی اندازه ی یک شاخه ی پیوند تو نیست

بهتر آنست که راحت بروی از این شهر
گوش این شهر بدهکار به سوگند تو نیست

اهل این دهکده مفهوم مرا  می دانند
مطمئن باش که هر مزرعه در بند تو نیست

حقه بازان زیادی به دلم لم دادند
دست خوش این دل من مایل ترفند تو نیست

 

4
قشلاق هم بدون تو « جیران» قشنگ نیست
نه ؛ مادیان بی تو پریشان قشنگ نیست 
وقتی تو از زلالی باران نمی رسی 
احساس من به بارش باران قشنگ نیست
من عهد بسته ام و محال است بشکنم 
در ایل من شکستن پیمان قشنگ نیست
در اوج خشک سالی چشمان من برقص
بانو همیشه رزق فراوان قشنگ نیست 
پروانه های روسری ات بعد کوچ تو 
حتا میان رقص بیابان قشنگ نیست 
یکسال می شود ته چشم تو ساکنم 
بی حرمتی به ساحت مهمان قشنگ نیست
جیران من ستاره صفت آسمان تبار
له کردن ترانه به قرآن قشنگ نیست
دیوارهای دور و برم صف کشیده اند 
افتادنم به گوشه ی زندان قشنگ نیست 
5

 

غزل اول تقدیم به ساحت مقدس آقا امام عصر عجل الله تعالی فرجه 
تو نیستی که ببینی شعور مـــــــــردم شهر 
حسد گرفته مسیر عبور مردم شهــــــــــر 

کنار کوچه ی چشمت نشستــه ام هرروز
مواظبم که نیفتی به تور مردم شعــــــــــر

هزار فاتحه خواندم به هر شبـــــی بی تو 
در انحنای سیاه قبور مـــــــــــــــردم شهر 

هنوز می چکد از لاشه ی خیــــــابان ها 
نگاه زشت کسی در حضــور مردم شهر 

تو نیستی تن تو در خیال من جاری است 
بدون بودن تو مـــــــرده شور مردم شه

 

6

برابرم بنشین زل بزن بــــــــــــــه چشمانم
بخوان حکــــــــایت عشقت به اشک پنهانم 

همیشـــــــــــه روی لبت یک وقوع محتملم 
به شاه بیت غزل های ناب می مـــــــــانم 

بخند طعم لبت انسجام یک شعــــــــر است
به بیت آخر شعرت کمی برقصــــــــــــانم 

چقدر ساده دلم خواست عــــــــاشقت باشم 
کبوتر حرم چشم صـــــــــــــــــادقت باشم

همیشه پر بکشم درفضـــــــــــای موهایت 
شوم پرنده ی خــــــــوش بخت آرزوهایت 

مرا به دفتر نقــــــــــــــــــاشی دلت بکشی 
به روی صفحه ی هر کــاشی دلت بکشی

کمی برای دلم در دلت قــــــــــــــــدم بزنم 
به روی غیر تو بانو فقط قلــــــــــــم بکشم 

تو باشی و من و این شعـــــــرهای دلتنگی 
برای تو بکشم فصــــــــــل پاک بی رنگی 

هوای روسری ات را کمــــــی نفس بکشم 
کنار خانه ی تو در خــــــــودم قفس بکشم 

همیشه کنـــــــــــــج لب تو شراب تر باشم
زلال و صـــاف و صمیمی و آب تر باشم 

تو بر لبــــــم بنشانی دوباره گریه ی شوق 
به شعرمن بچکانی ستاره ، گریه ی شوق

ترابه طعم غزل مثنوی ادامــــــــــــه دهم 
نماز را به غزلهای تو اقـــــــــــــامه دهم 

دو استکان غزل سجده ی لبـــــــــم بشوی 
رکوع پلک غزل خوان هــــر شبم بشوی 

همین که باز سر از سجـــــده گاه بردارم
دورکعت از غزل عاشقی بجــــــــــا آرم 

همیشه ثانیه هایم ترا نفـــــــــــس بکشند 
فقط به مسجد عشق تو سجــــــده بگذارم

به باغ پیرهنت عاشقــــم ، خودت کردی 
فقط برای تو تا فصــــــــــل عشق بیدارم

کنار تو بنشینم غــــــــــــــــزل اعاده کنم 
به هر غزل بنویسم « که دوستت دارم»

 

6

جیران نرو این جاده شبگیــر است برگرد 
این دشت ها در معرض تیر است بر گرد 

با سر نوشت تازه ام درگیــــــــــــر هستی 
بانو چه باید کرد تقــــــــــدیر است برگرد 

تا این دولول سوزنی بر دوش ایــــل است
بر پای این قشلاق زنجیــــــر است برگرد 

آهو صفت در دشت شعــــرم می خرامی 
این بیت ها محدوده ی شیــر است برگرد 

حالا برو من در هــــــــــوای کوچ هستم 
دیر آمدی ، دیر آمدی ، دیر است برگرد

 

7

افتاد در مسیر حـــــــــــوادث دلم شکست
باران نبار تا بکنم خـــــــو به هر شکست

یک روز - فصل آینـــــــه - باران بیا ببین
اندوه من به پای کدامین غـــــــــزل نشست

وقتی که باد دست تو را برســـــــــرم کشید
تندار عشق بی رمقــــــــــم را به دار بست

یک دشت زیر روسـری ات شانه می کشند
اما خیال شعر مــــــــــرا بـــــــاد برده است

جیران نشست مثــــــــــــــــــل کبوتر برابرم
اما ندید روی لبم خنــــــــــــــــده های مست

جیران نمان که خنده ی من تیــــــر می کشد
بال و پر پرنــــــــــــــــده ی من تیر می کشد

من دشت را بـــــــــــــــه نام تو زانو زدم برو
دل را به ذکر نام تو چـــــــــــــــــاقو زدم برو

شال سیاه تو به سرم غم کشیــــــــــــــده است
بر ایل من سکوت تو ماتــــــــــــم کشیده است

این صخره ها حکایتی مـــــــــــردی غریبه اند
تعبیر خواب های نبردی غریبـــــــــــــــــــه اند

رنگ نگاه دارد از این خنـــــــــــــــده می رود
در من زنی به شوکت رو بنــــــــــــده می رود

جیران نخند ایل مرا غـــــــــــــــــم گرفته است
باران نبار ، مزرعه ماتـــــــــــــــم گرفته است

بگذار تا پرنده ببندد مـــــــــــــــــــــــــــزار من
قشلاق باخبر شود از حـــــــــــــــــــــال زارمن

جا می نهم صلابت آهــــــــــــــــــــــو برای تو
تا طی شود شکوه شب بیقـــــــــــــــــــرار من

آرامتر بیا به سراغــــــــــــــــــــــم به رسم ایل
حس کن شکوه حالت چشم انتظــــــــــــــار من

نفرین به گور مادر عشقی کــــــه در من است
حتا نشد به حرمت تو شرمســـــــــــــــــــار من

رسم سکوت صــــــــــــــامت هر بیت شعر را
گم کرده درد در گــــــــــــــــــــذر بی گدار من

حالا بخند بار مــــــــــــــــرا روی دوش خویش
جیران برو که گم بشـــــــــوم در فروش خویش

این کوچ ، کوچ آخــــــــــــــر مشتی پرنده است
آغاز فصل پنجـــــــــــــــم یک سال ، خنده است

من می روم که خاطــــــــــــــــــر ترد تو نشکند
شاید غزل سکوت ترا هــــــــــــــــــم به هم زند
.................
حالا که عشق رنج فــــــــــــــــــــراوان بیاورد
شاید؛ بهار مــــــــــــــــــــــــژده ی باران بیاورد

8

 

بگذار تا هوای مجازی عوض شود 
قاضی عوض شود تب بازی عوض شود 
از پشت ذهن پنجره هایی که رو بروست 
تصویرهای بنده نوازی عوض شود 
یک مدتی بمان که نفس های مانده ی 
موجودهای پست هوازی عوض شود 
بگذار تا غزل به تو عادت کند شبی 
ترفندهای قافیه سازی عوض شود
ما هردورا دوباره به بازی گرفته اند 
حرفی بزن که حالت بازی عوض شو

 

9

شیراز چشم های تو لبریز دیگریست 
هرشب خمار مانده سر میز دیگریست 

این اصفهان خوش خط و خال نگاه تو 
پابند عزم حمله به تبریز دیگریست 

آوازهای مشرقی ات بر سه تار عشق 
در امتیاز فرد دل انگیز دیگریست 

شب سبزوار مانده به امواج موی تو 
در انتظار حمله ی چنگیز دیگریست 

زاینده رود روی لبت میج می زند 
در حسرت سکوت بلاخیز دیگریست 

من ، سرزمین بکر و بیاتم در این مسیر 
او همچنان به خنده گلاویز دیریست 

حالا کویر بغض ، دلم را ترک گرفت 
وقتی بهار شوکت پائیز دیگریست

 

10

تقدیر گاهی هم به باور بستگی دارد
شاعر به امواج شناور بستگی دارد

باید برقصی در غزل تا حس کنی روزی
که آسمان حتا به محور بستگی دارد

بیت المقدس هم که باشی شوق اشغالت
حتمن به آدم های خودسر بستگی دارد

گاهی که از اندام تو تندیس می سازند
من مطمئنم دل به یک پر بستگی دارد

دریا همیشه انعکاس رنگ آبی نیست
گاهی به امواج مصور بستگی دارد

پرواز را باید به احساس قفس فهماند
آزاد بودن به کبوتر بستگی دارد 

به نگاه تو اگر دست زنم می شکند
هرکسی دید که من می شکنم می شکند

رفتم از شهر که احساس کسی خط نخورد
گرچه احساس من از ترس تنم می شکند

شیشه ی پنجره ات پاک کن از گرد و غبار
آه من پشت هوای دهنم می شکند

از دلت سوء نظر سمت کبوتر بردار
مدتی هست دل از سوختنم می شکند

از غزل های تو این بار فقط فهمیدم
شاخی از باغچه ی پیرهنم می شکند

10

 

کوچه های سکوت بن بست است شوق فریاد یک غزل دارم
واژه ها از لبم که میریزند ،تازه می فهمم آتشی دارم

زیر خاکستر دلم خواب است آتشی از قبیله ی ققنوس
هر نسیمی که بر دلم بوزد تازه حس می کند که بیدارم

دل به کارون چشم تو بستم خواب اروند را نمی تابم
کرخه در واژه های من لبریز ، مثل هورالهویزه سرشارم

شانه هایم عجیب یخ کرده زیر یک انجماد طولانی
گندم دشت سینه ام زرد است از ملخ های بصره بیزارم

شوکت چشمهای من شب نیست حال من عاشقانه اغلب نیست
عشق افسار این دو مطلب نیست تا در این انزوا گرفتارم

شمس من می کشد مرا تا اوج ، مولوی های ذهن من درد است
بلخ تا قونیه به هر وادی می نویسم که دوستت دارم

11

 

وقتی نگاهت لحظه ای آرام می ماند

دنیا به دست چشم هایت رام می ماند

اندیشه در اندیشه باران می شوی در شعر

تعبیر رویای تو در ابهام می ماند

خورشید را طی می کنی در اوج تنهایی

یک لکه ی ابری کنارت دام می ماند

بغضت شبیه عاشقی که متهم بوده

در انتظار لحظه ی اعدام می ماند

خیلی مشوش می شوی وقتی که ایمانت

مثل کبوتر گوشه ی هر بام می ماند

گیلاس و زردآلو نخواهی کاشت در قلبت

وقتی که در احساس تو بادام می ماند

پیغمبری هستی که اعجاز تو طوفان است

فرزند تو بعد از تو بد فرجام می ماند

با خشک سالی های پشت پرده می جنگی

گاهی تلاش عاشقان ناکام می ماند

فرمانده ای هستی که در ذوقت زمینگیری

وقتی به شعرت جغد خون آشام می ماند

هرچند میدانی که با شعر تو می جنگند

سالوس در آئینه هم بد نام می ماند

 

12

 

این غزل با کل اشعارم تفاوت می کند

من همان شهرم که دیوارم تفاوت می کند

خانه هایم سازه ای دارند از جنس بلور

مسجدی را هم که من دارم تفاوت می کند

در تمام کوچه هایم عطر عشق و زندگی ست

من خیابان های افکارم تفاوت می کند

تو نهال کینه می کاری میان شعرهات

من درخت عشق می کارم تفاوت می کند

عشق فصل پنجمی دارد من از این پنجره

روی دریا عشق می بارم تفاوت می کند

 

13

باید غزل شکسته به پایان بیاورم
از چشم ابر حنجره باران بیاورم

باید مسیر امن تو را ساده طی کنم
تا ساده تر به چشم تو ایمان بیاورم

این هفت سال خشک نیل نگاهم فقیر توست
بگذار تا دوباره به جریان بیاورم

کنعان دوباره قحطی یوسف گرفته است
تا کی برای صاعقه برهان بیاورم

 

در حسرت نگاه پر از نورت ای عزیز

بگذار تا چراغ فروزان  بیاورم

حالا دلم گرفته کمی درد دل کنم
باید برای فال تو قرآن بیاورم

 

14

هر شب نشستم گوشه ی صحنت دعا کردم 
رفتم به قم آقا به خواهر اکتفا کردم 

امسال شاید قسمتم شد باز برگردم 
شاید دوساعت با کبوترها صفا کردم 

از شوق سقاخانه با نقاره می رقصم 
خود را از آغوش خودم آقا رها کردم 

با با رقص نور لامپهای سبز مهتابی 
هی نافله خواندم تضرع با خدا کردم 

با یک غزل از جنس شب بو ها نفهمیدم
که در کنار مرقدت احساس جا کردم 

حتمن تو بر مهمان دلبسته نظر داری 
این دفعه خود را از جهان خود جدا کردم

 

روسوی حرم باز کنم پنجره ها را 
تا حل بکنم پاسخ این مسئله ها را 

با شوق نگاه تو کبوتر بپرانم 
از صحن تو پرواز دهم چلچله ها را 

وقتی که تو دور از منی من در تب و تابم 
باید بزنم خط همه ی فاصله ها را 

ای عشق بنوشان لب دشت هنرم را 
تا شعر کنم شوکت این منظره ها را 

گفتند دو صد کوه به یک کاه ببخشی 
پس محو کنم از دل تنگم گله ها را

15

غزل طراوت اندوه عاشقانــــــــه توست
هنوز این دل من در تب شبانــــه توست

دلم نمی طلبد جاده بی تو بــــــــد بشود
کسی بغیر تو آئینه را بلـــــــــــد بشود

تمام رد تو احساس این حــــــــوالی بود
وبی شما بخدا دست شعـــــــر خالی بود

تمام هستی من در گلــوی نی لبک است
شکوه غصه فقط نبض توی نی لبک است

منم که بعد تو اینجا فقط لگـــد شده ام
به جرم باتو نشستن چگونه رد شـــده ام

هنوز حرکت دستان تو غزل خیــــــز است
هزار فصل کتاب حماسه پائیـــــــز است

هنوز می شنوم از نگـــــــــــــــاه آیینه
صدای ســــــــــــــرخ تراپشت آه آئینه

تویی مفصل صـــــــد آسمان ترانه من
چه می شود که بیــایی شبی به خانه من

تمام خواب تو امشب حریر نافله داشت
سکوت تلخ بیابان پیــــام قافله داشت

رسیده ام ته خطی که امتـــــداد تو بود
در این مسیر ، دلم دائمن بیـــــــاد توبود

تو انشعاب خط عشق آسمــــــانی من
زبان ترکشی ات نقــــــــد بی زبانی من

تمام عشق تو خمپـــــاره را رقم می زد

/ 0 نظر / 90 بازدید