بیست غزل آخر من

دوستان زیادی انتقاد کردند که چرا وبلاگ های من بروز نیست 

جهت ابراز ارادتم بیست غزلی که اخیرن سروده ام رو کپی می کنم اینجا تا ثبت بشه 

1

بر گسل های مرگ می رقصم پشت دلشوره های سرگردان 

ریشه ام را به یوزها برسان ، آهویم را به صخره برگردان

خسته ام بس که از تو رم کردم ، از مهیبی که در تو جاری بود 
در خودم بارها جزیره زدم ، پشت دیوار خسته از طوفان

سایه ام می رسد به دریاها بس که خورشید از تنم دور است 
پدرم وقت عشق می خواند سوره ی " هل اتی علی الانسان"

به کجا میکشی نگاهم را به کلاغ سیاه زل زده ام 
حسرتم دیدن کبوتر بود روز سردی که می زند ضربان

قامتم زیر چتر می لرزد سوز سرما ولم نکرده هنوز 
دست در دستم من (کمی بدویم؟) تا حوالی برج تابستان

کوه در من چکیده یک جنگل ماه از پشت هاله می رقصد
گرگ چشمت به زوزه ام بکشد ، لای دفن سکوت رهگذران

سر زمین تنم پر از جغد است تازگی ها هوای شب دارد 
بوی صدها خرابه می آید از زمین لرزه های بی هیجان

بگذریم ... آه ما محرم بود در سیاهی که باز پوشیدم 
به ابوالفضل تشنه لب سوگند پای من می کشد به این جریان

با غزل حس مشترک دارم از رفاقت فقط ترک دارم 
آزمونی پر از محک دارم شک ندارم که میرسد باران

2

آئینه اگر شکست هم آینه است 
حتا به تو دل نبست هم آینه است

آن کس که به قلب صاف با سایه نور
پای غزلم نشست هم آینه است

اندوه مرا ستاره ها می خوردند 
آنکس که مرا گسست هم آینه است

پائیزه ی اتفاق ها بی رحم اند 
باران به زمین پست هم آینه است

پرواز نکن پرنده ها می فهمند 
آنکس که دلم شکست هم آینه است

........
اتفاقی بودم 
که افتادم 
آئینه وار 
پشت همین لحظه های نا آشنا 
قرارم را بستم
تا بهار را تجربه کنم 
در زمستانی که همه ی فصل ها را یکجا بهار می لرزد
آئینه را شکستن 
سنگی می خواهد و بس 
کاش هرگز سنگی پرتاب نشود قاضیانه 
9/8/93

3

صاف تر "دل می دهم گاهی به بعضی چیزها"
می زنم پای قلم گاهی به بعضی چیزها

کل ابزارم روانی می شوند از دست من 
شعر و ذوق و دفترم گاهی به بعضی چیزها

گاه گاهی می خزم در پشت رویاهای خویش
می رسم گاهی به سم گاهی به بعضی چیزها

سالها می خواستم این شعرها را طی کنم 
واقعن با رنگ غم گاهی به بعضی چیزها ...

اصلن انگاری مسیرم سنگلاخی بوده است
با همین احساس هم گاهی به بعضی چیزها ...

دشت را طی می کنم با بره ها نی می زنم 
تا کنم راضی دلم گاهی به بعضی چیزها

پشت رفتن های بسیاری تل انبارم ولی 
من هم عادت می کنم گاهی به بعضی چیزها
جابر ترمک

4

دنیای غریبی ست حرم داشته باشی
اما به دلت داغ صنم داشته باشی

در خود بتراشی قلم بی کسی ات را 
سر درد بگیری و قلم داشته باشی

با شعر به تنهایی خود غم بتکانی
اما تو خودت حسرت غم داشته باشی

سخت است که عاشق شده باشی و ببینی
با عشق فقط یک دو قدم داشته باشی

پروانه شوی باغچه ی روسری اش را 
هی حسرت باور بکنم داشته باشی

ای کاش که در من بچکانی غزلت را
یک روز تمنای خودم داشته باشی

5

از سینه ی بی تپش بدم می آید 
از دشمن بـــد منش بدم می آید 
مانند تمام مــــــــــــردم کوبانی 
از اسم بد داعــــش بدم می آید 
جابر ترمک

6

پشت این پنجره ی رو به شما می مانم 
من همان مژده ی پائیز پر از بارانم

غزلم سهم شما بود که با یک لبخند 
وازه ها را به لبت یخ زده می خندانم

دست را هم که تکانم ندهی می فهمم
چشم زیبای تو با پنجره را می خوانم

بی تو ته مانده آوارم و زخمم شعر است 
شهر را توی خودم یک تنه می رقصانم

کاش می شد غزلی صرف تن ناز تو کرد
اصلن انگار به توصیف تو در می مانم

7

می ریزم از تکان همین لحظه های سخت
پائیز وار از تن افسرده ی درخت

گاهی تمام باور من درد می کند 
لای سکوت خسته ی گلهای سرخ رخت

شاعر که می شوی رگ احساس را فقط 
کش می دهی شبی برسانی به پای تخت

آرام می چکانی ام از لحظه های اوج
از موج های ساده ی این گیسوان لخت

فالم گره زدی به دو فنجان قهوه ات 
لطفن بگیر دست مرا لحظه های سخت

 

8

شانه را طی کن به جاهای قشنگی می رسی 
بعد از این شب ها به فردای قشنگی می رسی

ساحلم را گرچه این امواج ، پی در پی شکست 
در دلم گاهی به دریای قشنگی می رسی

شهر را گم کن مرا پیش خودت تحلیل کن 
مثل من حتمن به دنیای قشنگی می رسی

مثل این غواص دریاهای خوف انگیز درد 
مطمئنم من به پریای قشنگی می رسی

ضامن این پلکها بانو بگو در دست کیست 
مثل مجنون ها به لیلای قشنگی می رسی

این غزل ها را بخوان از عمق دردم واقف اند 
مثل من باشی به معنای قشنگی می رسی

با تو حالا عاشقم با هر نفس گل می دهم 
عاشقم باشی به گل های قشنگی می رسی

جابر ترمک

 

9

وطنم
حیرانی بهتر از پریشانی است
بغض کوچ هایت را
امروز در چشمان عابری که صاعقه می زد 
بلعیدم
......
از ساعت 11 امروز شهر من در قلب پارس بیش از سی بار لرزید 
کوچکترین تکان 1 درجه ریشتر 
بزرگترینش 5 درجه ریشتر 
خدایا .......
.. نیاز به زلزله نیست 
این مردم با تلنگری فرو می ریزند 
از دوستان عزیزم که با تماس پیامک و پیام های اینترنتی سرگذشتم را به همراهی مرور کردند صمیمانه سپاسگزارم
غزل مثنوی
به شاعران برسانید با غزل قهرم
دوباره زلزله افتاده بر تن شهرم
هنوز تشنه ی یک استکان ِ خودکشی ام
هنوز در تب یک انتحار با زهرم
غزل دوباره مرا با تو روبرو کرده است
شبیه حادثه در اعتقاد این دهرم 
نوشته ای که در این آسمان بی خورشید
برای تو بنویسم ترانه در تبعید
برای از تو نوشتن بهانه می خواهم
بجای هق هق هر گریه شانه می خواهم
شب از حدود نگاهم عجالتن رد شد
صدای گریه ی بی طاقتم مردد شد
ستاره بود و غزل بود و یک نفر مصلوب
به اتهام غزلهای تلخ رنگ غروب
صدای خنده ی باران و عابری خسته
که مثل چشم تو بر بغض من کمر بسته
همیشه فاصله ها تا همیشه ممتد نیست
فقط نگاه تو انگار با دلم بد نیست
چقدر این دل تنگم ترا تحمل کرد
به ذهن آینه پیوست و ناگهان گل کرد
به اتفاق تو در من کسی قدم می زد
کسی که با تبرش گردن قلم می زد
کسی که پشت تو مانند سایه گم می شد
کسی که درد مرا با خودم رقم می زد
همان که مثل تو این شانه را غزل می کرد
همان که مزرعه ها را ندیده سم می زد
هنوز جای لبت بر گلوی من حک بود
و نبض سرکش قلبم هنوز هم می زد
بگو که فاصله ها از دلم چه می خواهند
شکسته تر شده ام از گلم چه می خواهند
مرا بحال عجیبم کمی رها بکنید
برای مردن من خواهشن دعا بکنید
به من نیامده با آسمان نفس بکشم
چه میشود که شبی پا از این قفس بکشم
چه میشود که مرا عشق بال و پر بدهد
کمی جسارت اندیشه ی تبر بدهد
کمی برای خودم عاشق خودم بشوم
به من حلاوت یک عمرِ دربدر بدهد
تو با خودت بنشینی که موج دریاها
میان همهمه از رفتنم خبر بدهد
بدون شعرو غزل راهی سفر بشوم
و چشم های تو بر شعر من نظر بدهد
چه می کنی که شبی نبض کوسه های سپید
در اخرین خبرش های های سر بدهد
و بعد وقت خدا حافظی ترین دریا
ترانه سر برسد بد ترین خبر بدهد
برای از تو نوشتن ترانه کافی نیست
امید و بغض و غزل بی بهانه کافی نیست
سلام من برسانید با خودم قهرم 
دوباره زلزله افتاده بر تن شهرم

10

شانه ام جنگل موهای تو را ریخت به هم
باز شیران نگاه تو در آویخت به هم

من تو را شانه زدم باز تکانم می داد
نبض گل با هنر باغ درآمیخت به هم

نام شاعر چقدر بی تو به من می آید
مثل چسبیدن دو آدم بد ریخت به هم

تو کنارم بنشین با تو غزل ها دارم
دست تقدیر تو را توی تنم بیخت به هم

بنشین شعر بگو ... پنجره را می بندم
این غزل حال و هوای همه را ریخت به هم

11

بگذارکه هر لحظه گرفتار تو باشم 
چون قالی پر بسته به تندار تو باشم

لبخند تو از جنس عسلهای شمال است 
بگذار که زنبور عطش دار تو باشم

با حکم دخیلی که به چشمان تو بستم 
عشق است که هر آینه بیمار تو باشم

گیرم که به فتوای نگاهت نپذیری 
چون تشنه سر سفره ی افطار تو باشم

سخت است که در پای تو از پای بیفتم
بگذار که من محرم اسرار تو باشم

12

غروب های زیادی کنار ساحل خویش 
هزار مسئله دارم همیشه با دل خویش

همیشه یک نفر دومی درون من است 
همان که زل زده گاهی به ماه کامل خویش

مرا به سمت غزل می کشد به لبخندش
به یک نگاه کشانده مرا مقابل خویش

هنوز از کمر آسمان چشمانش 
نشسته نقره بپاشد به نور مایل خویش

قران زهره و ماه است توی لبخندش 
چقدر آینه پاشیده بر شمایل خویش

13

در من بجوشان ، قطره ای لبخند می خواهم
قلبی شکسته دارم و پیوند می خواهم

در قاف چشمان تو یک دریا غزل دارم 
در اوج پروازم کمی الوند می خواهم

صیاد من باشی بیابان تا بیابان را 
یک عمر آهو را فقط در بند می خواهم

دست سپیدت را تکانی ده نسیمم باش
از حرکت موهات من پیوند می خواهم

گاهی پر از شعرم پر از احساس شب بوها 
گاهی دقیقن عشق را بی قند می خواهم

14

شانه ام را می دهم یک روز باور می کنی 
مردم چشم مرا بی دین و کافر می کنی

پیش پایت می نشینم باز شاعر می شوم 
روبرویم می نشینی شعر از بر می کنی

ساده می خندی لبم هربار شیرین می شود 
بوسه ا ت را بر لبم نذر کبوتر می کنی

عشق می بازی و می فهمی نگاهم غرق چیست
آه می مانم چگونه با دلم سر می کنی

طبع من در لای موهای شما گل می کند 
فصل گیسوهات را با من برابر می کنی

هرچه آسانتر بیایی ساده تر دل می دهم 
واژه هایم را به هر لبخند پر پر می کنی

جنگل موهات آهو را چه وحشی می کند 
احتمالن سرو را صرف صنوبر می کنی

بی تو دنیای غزل بسیار زیبا می شود 
رقص کن بانو چه زیبا وصف بندر می کنی

15

مثل نسیمی از رسیدن باز می ماند 
آهی که در خاموشی آغاز می ماند

انگار از پرواز می ترسد یقین دارد 
حسرت به بالش از غم پرواز می ماند

یک روز از این شهر بی دروازه خواهد رفت 
هر چند تا برگشتنش در باز می ماند

کفرم در آورد و نگاهش بست بر رویم 
فهمید چشمم در تب اعجاز می ماند

رفتم یفین دارم پس از من هم کبوتر با
هم جنس خویش و باز هم با باز می ماند

16

در شهر نگردید که از من خبری نیست 
از این من بغرنج و پریشان اثری نیست

آرام بخوابید که این شاعر تصویر 
رفته است و برای احدی درد سری نیست

در ذهن سپیدار بخوانید پس از این 
هر گز سخن از اره و داس و تبری نیست

حالا که گرفتار پریشانی خویشم 
بر شانه ی من دغدغه ی هیچ سری نیست

در من بتکانید هوای غزلم را 
باران غزل سوخته ی دربدری نیست

بر سنگ مزارم بنویسید که این مرد 
دیگر به دلش حسرت کوه و کمری نیست

17

یک عمر پر از حسرت تنهایی خویشم 
من پرتویی از شوکت زیبایی خویشم

بر ساحل من ماهی احساس بگیرید 
من عاشق این خصلت رویایی خویشم

پیراهنم اندازه ی تاریخ گواه است 
قربانی ترفند زلیخایی خویشم

تو در تب لبخند دلآرای خودت باش 
من عاشق لبخند تماشایی خویشم

یک عمر در این شهر سئوالی نگرفتم 
یک عمر پی پاسخ تنهایی خویشم

18

باید که تو دریا ترین شعر ترم باشی 
حتا فراتر می شود پیغمبرم باشی

آغوش خواهم شد برایت توی صدها شعر 
وقتی که تو زیباترین نیلوفرم باشی

من شهریار قصه ی شبهات خواهم شد 
وقتی فروغ آسمان باورم باشی

من قمری بی بالم و یک عمر تنهایم 
تو می توانی تا ابد بال و پرم باشی

هر خنده ی تو منشاء زیباترین شعر است 
در هر غزل باید که حرف آخرم باشی

با تو پر از شعرم نه اصلن سخت لبریزم 
می خواهمت هرجا که کم می آورم باشی
جابر ترمک

19

ای کاش تصمیمت عوض می شد به ابرویی 
من قانعم بانو به قرآن با نخ مویی

لبخندهایت شیر دارد پای چشمانت 
طاقت ندارد بی نگاهت بچه آهویی

وقتی که می خندی تنم مغرور می گردد
انگار می رقصد به چشمم آسمان رویی

درمن قیامت می شود وقتی که می خندی
در خنده هایت با دلم پارو به پارویی

می خواهمت ای سرزمین سبز رویاهام 
انگار با من در غزل زانو به زانویی

من دوستت دارم عزیزم حس من این است 
دنیا چه می فهمد که تو در من پرستویی

/ 4 نظر / 50 بازدید
بازي آنلاين

سلام دوست من وبلاگ بسيار خوبي داريد منم به تازگي يک سايت زدم خوشحال ميشم نظرتونو در موردش بدونم و اگر لطف کنيد منو لينک کنيد لطف بزرگي کرديد بعد خبر بديد منم لينکتون کنم باز هم بهتون سر مي زنم و منتظر نظرتون هم هستم ايام به کام و ارزوي بهترين ها براي شما

مرجان

سلام عزيزم خوبي؟وب باحالي داري.اگه دوست داري بازديدت بره بالا برو تو اين سايت و تبادل لينک کن.خيلي تاثير داره.من امتحانش کردم. www.vatanlinks.ir

حسن عباسی

سلام استاد همه شونو با ولع خوندم گر چه خیلیها شونو قبلا هم خونده بودم اما به دو یا سه باره خوانی می ارزد