برای وقت هبوط تو آدمم بانو

من از قبیله باران نم نم ام بانو
بپا که در نی هر ابر می دمم بانو

هوای صاف دلم مژده می دهد هر روز
ترا به چشم دل مانده در غمم بانو

به رنگ روسری زرد تو گرفتار است
عبور دست پر از زخم و مرهمم بانو

تو بهترین طپش قلب ساده ام شده ای
چقدر با نفس تو مصمم ام بانو

نگفتمت که هوای تنم بهاری نیست ؟
شبیه بارش باران کم کم ام بانو

تو اتفاق عمیقی ! ... که در دلم افتاد
وگرنه بی تو همان مرد مبهمم بانو

جهان ما چقدر روی بوم یکسان است
برای وقت هبوط تو آدمم بانو

هنوز طعم لب تو درون من جاری است
فراتر از سبلان کوه محکمم بانو

به کوه ودشت دلت خیمه می زنم حالا
من از قبیله ی باران نم نمم بانو

 

/ 0 نظر / 17 بازدید